فرزانه مرادی » شعر » یک
بهمن 57 بود
که آتشم را به پسری دادم
که رها کرده بود سیگارش را
و مردانگیاش کف خیابان ریخته شد
آن روزها مردم خودشان را در بستههای سهتایی میکردند
و کانــدوم هنوز اختراع نشده بود
جذامی گداخته
با ترومپتی که بیوقفه در جایی از پشتم جا نمی شد
چگونه بی استفاده افتاده میشود ؟
آن دسته از مردم که رمیده بودند
پاهاشان در بستههای مربا جا ماند
و طعم شیرین دهانم
در بند پوتین سربازها شلیک شد
هم زمان
چند جنــدهی خیابانی به سوارهنظامها سلام جـنسی دادند
و اطرافم از روبرو دیده نمیشد
تنها روی دیدهبانی زنی گوشی را برداشت
و همان زمان چند کوکتل مولوتوف تلفن را قورت دادند
و از لبهای همیشه در صحنهشان چند سگ و چند تولهسگ وچند بازوی بزرگ را لمس کردند
من که هوز در کمر پدرم افتاده بودم آن گوشه
چند مورچه برداشتم
و روی پوست سبزه و گندمی دختری جنوبی نقش زدم
دختر که از قضا کاملن دختر بود سبزه بود و گندمی
قرصهایم را توی آب حل کردم
و شیارهای تنم را در تن چند طناب
و مردمی که در بستههای سهتایی خود را میکردند
تزریق کردم
تا اینجا
چند سال گذشته بود
و خبری از اختراع کانـدوم نبود
آزاد شد
اسپـرمهای فراری
این شعار از دهان چند جنبندهی انقلابی
به سمت پدرم پرتاپ شد
با تزریق هموگلوبینهای سبز
خوابیدنم ممکن نبود
مقل اهرامی که زیر هم جیغ میکشند
و سلولهای جنینی من زیر پای رهگذران میرقصند
رقصهای تلفیقی
و چقدر خوب میرقصند
تخــمیها
موهای مجعد دختری که از قضا دختر بود
گندمی بود و خاکستری
بلند شدم
و با چند سرباز شلیک دستهجمعی سر دادم
شاشـیدم
و پشت دندان مکیدهام ایستادهام
این ریشها از آن من نبود
آن روز بهمن 57 نبود
و ما بیفایده مانده بودیم
در کمر مردی که آتش را گرفت
و سیگار را کنار موتورسیکلتی در میدانی با بستههای سهتایی پارک کرد.