فرزانه مرادی » شعر » شعر خیابان

به نام خدا
به نام لباس‌خواب‌های رنگی خیابان ولی عصر
به نام پسری که فین می‌کند ، عق می‌زند ، می‌ریند
به نام دختری که پایش کف خیابان است
و هر سنگی با پایش معاشقه می‌کند
به نام دختری که روزگار را در کیفش حمل می‌کند
دختری که حمل می‌کند روزگار را در کیفش
و روزگاری که در کیفش جا نمی‌شود را با خود حمل می‌کند
و حمل می‌کند روزگار را در کیفش حتی وقتی جا نمی‌شود
وقتی نمی‌توانم اصرار می‌کنند
وقتی می‌خواهم بروم می‌مانم
وقتی نمی‌شود و مردم خوشحالند
پایتخت خوشحال است
پیاده‌رو خوشحال است
و دست‌هایی که باهم‌اند
و دست‌هایی که بی‌هم‌اند بی‌همدیگر هم خوشحالند
ناگهان برگشتم
دختری را دیدم که موهایش چند متر آن طرف‌تر بود
و خیابان را به سمت خودش بر می‌گرداند
و بر می‌گرداند خیابان را به سمت خودش
وقتی بساط دختری دیگر پیاده‌رو شد
ما دست‌هامان را گرفتیم
و پرده‌ها را پاره کردیم
و پاره کردیم پرده‌ها را
پرده‌هایی که پاره نمی‌شد
سخت بود و دردناک
اما ما با هم بودیم
حتی
می‌توانستیم کمونیست باشیم
به نام کمونیست‌هایی که سیگارشان را در جیب‌هاشان
خاموش می‌کردند
دختری که روزگار را در کیفش جا کرده بود
پایش درد می‌کرد
در میدانی دورانی پایش را روی سکویی گذاشت
و ما در یک حرکت جمعی پایمان را روی سکو گذاشتیم
و یک نفر برایمان حرف زد
از مردی که در وان حمام می‌خوابید و دولش رو به هوا بود !
من همچنان مثانه‌ام پر بود اما شاشم تغییر کاربری داده بود دیگر
فراموش کرده بود و خوشحال بود
این مردم خوشحالند
به نام خوشحالی بی پایان
به نام دست‌هایی که دور گردنم نیست
به نام اطراف خوب رویایی
به نام کافه‌ای که چای می‌دهد و پنیر
به نام دست‌هایی که روی هم می‌ماسد
به نام پاهای مانده زیر میز
تمام این‌ها فایده‌ای ندارد
این‌جا زمان خودش را کم آورده
جمعیت تمامی در سرم می‌چرخد

۱۳ دی ۱۳۹۰
تماس