فرزانه مرادی » شعر » شعر گاری

دیده بودم که دست‌های‌مان را بسته‌اند اما چشم‌های‌ام چشم‌های دیگری بود دیگری با دست‌های‌اش کار‌های دیگری می‌کرد و من داروی بیهوشی اسب را هرگز اسنیف نکرده بودم از راه دماغ بیدار نشده بودم
اما بلند شدم بروم بیرون برای خودم شربت بگیرم بگردم اسم‌اش را گذاشته بودم گاری اما وسیله‌ی دیگری بود
که به انگشت‌هام بسته شده بود که به انگشت‌هام بسته شده نبود که بسته شدنی نبود که به انگشت‌هام باشد که انگشت‌هام چیزی نبود که چیزی به او بسته شده باشد که اسم‌اش را چیزی بگذاریم از اول
تنها چیزی بود که یک وقت‌هایی به انگشت‌هام مربوط می‌شد مثل استمنا درست نمی‌دانم
اما وقتی بر می‌گشتم به دستشویی می‌فهمیدم که باید نوار بهداشتی‌ام را عوض کنم
بنشینم روی کاسه توالت و فکر کنم فرشته‌ها بال دارند مردها تخم دارند و آلت تناسلی من تخت است
و تکه‌تکه است و رنگ‌اش با بقیه شاید فرق داشته باشد و شاید به خاطر همین است که من فرقی با بقیه ندارم اما وقتی داروی بیهوشی اسب را مصرف نکرده ام چه‌طور اریک کلپتون می‌خورد به دیوار و من جمع‌اش می‌کنم با خاک‌انداز و می‌ریزم کف دستم بعد با انگشت‌هام لمس‌اش می‌کنم و می‌ریزم توی گاری
که فقط اسمش گاری است و می تواند هر چیز دیگری باشد ...
خواب دیگری دیده بود شخصی دیگر... محمدرضا خواب دیده بود که به یک کرم تبدیل شده و یک کرم ماده همراه‌اش بود... این‌ها عاشق هم بودند بزرگ بودند و بالای سرشان گمان کنم پروانه‌ای پرواز می‌کرده... کرم ماده به دیواری می‌خورد و مسیرش تغییر می‌کند، به شرق دور می‌رود و تبدیل به یک رقصنده گی شا می شود... باد می‌وزد و پروانه را به سمت آمریکا هدایت می‌کند... پروانه تبدیل به رابرت دنیرو می‌شود.... کرم اول به راه‌اش ادامه می‌دهد و تبدیل به محمدرضا می‌شود...


می‌روم پشت در سیگاری بار بزنم فکر می‌کنم باید جهان جای دیگری باشد و من این دلقکی که هستم نیستم... حق من چیزهای بهتری است... حداقل باید کیم کی‌دوک می‌شدم
نخ بر می‌دارم و به انگشت‌هام می‌بندم به انگشت هایی که ندارم و چیزهایی که ندارم را بر می‌دارم و با خودم حمل می‌کنم شاید همه چیز تغییر کند و جهان جای به‌تری باشد .

۶ اردیبهشت ۱۳۹۰
تماس