فرزانه مرادی » شعر » شعر مشترک با عطا حسين زاده

می توانم قرمز کنم موهایم را
و نباشم
می توانم بزنم رگم را
سرتا پا قرمز و دیگر نباشم
می توانم زن باشم
با موهایی بلند
قرمز
شانه زده
بافته
که بپاشد توی دنیا چشم هایی قرمز
که ببیند دنیا را سرخ
که انگار مرده باشد
تمام شده باشد
زیر خاک
زیر تلی از استخوان و خاکستر و..
خالی شده باشد در حفره ای عمیق
دست و پا که بزند
گیر نمی کند دستت به هیچ ابری
خیلی ساده رگ هات از هم  فاصله بگیرد
ایستاده باشی روی سفیدی نرمی
صدای پاهات تنها باشد
پلک هات که بهم بخورند از تماس هم تنها باشند
دست هات  و انگشت هات و موهات و  ریه پر شده ات
که خالی نمی شود هرگز از اکسیژن
و دنده هات  و فاصله هاشان که چسبیده باشند  و از هم دور باشند
که لبه ی چسبیده ی دو پره ی دماغه ات ، که لب هات که بچشبند و باز شوند و از هم فاصله بگیرند
که تنها باشی
جمع می شوی توی خودت
توی حفره ای از درونت
که تنها باشد مرز بین  کوهپایه ات
که بریده باشی موهات را از قرمزی که خون بپاشد توی دیوار روبرو
شره کند از دیوار روبرو
غلیظ ، خیلی غلیظ  سر بخورد روی دیوار روبرو ، روی عکس هایی از تنهایی ،که ما می خواستیم تنهایی هامان را درآغوش شهر  افسرده کنیم ، فرصت نشد
جهان شبیه قاتلی نشسته باشد روی ماه ، از فاصله بیافتد پایین
روی دیوار روبرو  نشسته باشد طوری   که انگار باید  همه روی دیوار می نشستیم و اشتباه از ما بود
کم شود در خمیدگی از چشمت بیافتد
سقوط کند در انتهای دره ای 
سقوط من
از دلم نپرس  از چشمم ببین
از اتاقم فرار کن
از سرم باز شو
به دلم بنشین
ناپدید شو
که امشب کم ترم شب و سایه اش به شکل ترسناکی  به من می خندد
تنهایی هر کس شلوغ تر از آنی است که روی شانه هاش بنشیند
شلوغ تر از متروی عصر کاری
بی ایستگاه که از اینهمه شلوغی بزنی بیرون
بالا بیاوری  بیرون
پرت شوی بیرون
و انقدر بروی تا خوابت ببره ، اگه خوابت ببره !
نفس اگر کم بیاوری توی راهروهای شلوغ تنهایی ، دستی بلند شود  چنین سر به هوا
به کدام هوا می زنی بیرون
جستجو می کنی خودت را
جنین از پا افتاده ات را
تنها بردباری مصنوعی می فهمد  ، می شنود صدایمان را در این سکوت شب
مختلف است
ما شبیه هیچ نیستیم  نه عصر جمعه ها  ،نه یکشنبه ها که  از پنجره به بیرون خیره است
ما شبیه ایستگاه می شویم
بی آنکه منتظر قطار بمانیم، رفته ایم
سراسر بی معنی سربلند می کنم
تمام شهر را میان دست هام جا می دهم
عق می زنم ، بالا می آرپورم روی تمام این شب ها
روی تک تک این بودن های هرز
دنیایی را کم می آورم
صورتم را به تو خواهم داد
درد را زیر خایه آویزان خواهم کرد
تنهایی ام را زیر فرش اتاقم پنهان خواهم کرد
پوزخندی به همسایه ام خواهم زد
و شاشم را با تمام فشار به صورتش می پاشم
وارد خانه ام می شوی
مرگ را از میان تمام این لیوان ها  می یابی
و سکوت می کنی و می فهمی
همه چیز را بی وقفه خواهی فهمید
تو مرگ را پخش خواهی کرد / توی تن خاکستری این شهر / هر روز  با خودت / توی عمیق ترین سوراخ های دختران / توی حفره ی عمیق چشم های همسایه / تو مرگ را در دست می گیری و آن را به خیابان می فرستی / تو تنها مرگ را زیر راه پله از تعفن رفقات بیرون می دهی / جهان بیهودگی سراسری است که ما را در آغوش گرفته / جهان نشانه ای از هرزه گی است ، چه ایستاده باشد روبرویت چه مقابلت / شبیه باران ریزه های رشت / که می خورد به شیشه ی  ماشینت / زندگی همان تصویر است / همان که خاکستریست  / همان که دست های برف پاکن برایت دست تکان بدهت  و تو برانی / همین چیزهاست که احمقانه است / شبیه وسوسه های دراگ زدن هاس / شبیه  ریخت کارمندان موفق است / شبیه چیزی است که ما نمی خواستیم / که ما را بالا می کشد و پس نمی دهد ، پسم بده

۱۵ اسفند ۱۳۹۴
تماس