فرزانه مرادی » شعر » شعری مشترک با حمیدرضا صفری

از اضطرابِ در تا خیابان
بر عکس می‌شوم
حتا همین حالا که لای کاغذ می‌پیچمشان
برای دوستانم می‌فرستم سوار بر موتور در اتاقها می‌چرخم
دود می‌شود می‌رود به لای انگشتانم رگهای بسته‌ی دستم
و دست دوستم که از فاضلاب جنازه بالا می‌کشد

از خودت بگو از خیابانی که در آن رد شدی شک کردی و دیگر نشد نشد که بمانی کنار مادرت و در لای پتو لای انگشتها لای چشمها خرد می‌شدی
از لای آهنگهایی که رقص نداشت و تو می‌رقصیدی
و سوار بر ترمینال و اتوبوسهاش می‌شدی
جهان برای تو صبر می‌کند خودش را به حماقت می‌زند آدم می‌کشد خودش را جر می‌دهد
تا که کلمه‌کلمه از دهانت به دیوار بپاشد
حالا قوزت را در بیاور و شکست بخور شبیه پدرت شو شبهایت را خراب کن الکل بریز به تمام روزهایت
کمی بنشین و با دوستانت خانه‌روشنان بخوان و ورقهایت را هی بر بزن
چیزی شبیه شیشه که فواره می‌زد از دهانت
به تو زنگ می‌زدم می‌گفتم این برای تو که صندلی را داری که جهان را داری تمدن را داری کرایه‌ی برگشتت را همه شماره‌های دوستانت را
تمام تهران و سکوت زلزله‌اش، برای تو خفت می‌شود وقتی که خون اسنیف می‌کنی
خنده‌خنده هیستیریک می‌شود حتا قطار در راهبندان تمام تخت طاووس
تخت طاووس تمام شرکتهایش بانکهاش دفتر طلاق و ازدواجش و اغتشاشهایی با طعم هویج و بستنی
تخت طاووس پنجه‌های پایت وقتی که خوابم بر کفهای سرد سرامیک بیمارستان سر می‌خورد می‌زند بیرون به من زنگ بزن
سرت به گیج‌خوردگی
تنت به رطوبت
دستت به سیگار
قطره‌قطره فواره می‌شود از گردنت
به دیوار بچسبان از ترس بخند و به دوستانت بگو که مسافرتی
به مادرت بگو که
که داری تمام می‌شوی توی راه پله از خاکستر و سیگار
داری تمام می‌شوی توی توالت و استفراغ چند روزه‌ات
داری لول می‌کنی و دوران میشوی توی رقص سوفیانه‌ی کس خلانه‌ات
داری مگس می‌شوی همین طور می‌چرخی توی خیابان‌ها
و با باقی مگس‌ها مسابقه می‌دهی
همین طور بال می‌زنی بی وقفه بر فراز آسمان
تف می‌کنی به روی صورت کارمندان
تف میکنی به روی صورت همه‌ی مدیران لایق
عق می‌زنی به شکل و قیافه‌ی دختران زیبا
دون‌ژوان‌های شیک‌پوش ونک به بالا
برگرد به مادرت بگو به پستان‌هاش برگردد
برگرد شبیه روسپی جوانی بده بالا پاهات را
و خمیازه بکش بی خیال
به مادرت بگو که دوستانت دیگر سری ندارند
بی سر اعدام شده‌اند انگار
به مادرم گفتم
اینها را که شنید طوری برگشت
که دستم را بریدم و لای انگشت‌هام گریه کاشتم
تنم شکسته و دیگر جوش نمی‌خورد استخوان‌هام
دره‌دره استخوان‌های در به در
راه می‌رفتند شبیه کافکا
شبیه سوسک‌های خانه‌ای اجاره‌ای
سرگردان
شبیه خانه‌ای که به اهالیش پشت کرده باشد
سر تخت طاووس منتظر دوستانم است
که دستشان را بگیرد ببرد پشت ویترین
به شهر نشانشان بدهد
...
از حفره ای تاریک پرت شدیم بیرون
تو که از دهانت کلمات شلیک می‌شود با توام . همین تو که رگبار می‌بندی بر تنم و ترسویی.همین که می‌بلعی روحم را ذره ذره . زنگ می‌زنی و حتی دهانی نداری که فوت کنی . که دود شوی توی بغلم بچسبی به دیوار . گیج بروی توی بیمارستان و ترمینال . رمان بخوانی توی دبیرستان . تمامش کن . بعد برگرد خیلی آهسته به مادرت بگو تمامش کردم .


۵ شهریور ۱۳۹۱
تماس