فرزانه مرادی » شعر » کاملن خصوصی

خودم را در یک بلندگوی خصوصی اعلام می‌کنم
و از یک جمعیت درونی به جمعیت درونم پرتاب می‌شوم
لای انگشت‌هام فرید را بلند می‌کنم
و سرم را بین دست‌هام به خیابان می‌فرستم
عضله‌های گردنم بهم فشار داده می‌شوند
و دیکته‌ی پاتخته‌ای از دهانم گفته می‌شود
به این ترتیب جهان ما به وسیله رسانه‌های کاملن جمعی خالقی می‌شود
محمد بلند می‌شود مثل همیشه کلاس را به خودش برگرداند
زنگ‌ها به پشت می‌زنند و من آدامسم را به سمت گالرین‌های خیابان قیطریه پرت می‌کنم
و انگشت شستم را کاملن محترمانه به سمت خرده‌کثافت‌ها می‌گیرم
بیلاخ!
کیـ‌ر چخوف به تمام شما حواله می‌شود
وقتی صفی لای پاهام ژرف می‌نشیند
و سیف‌الله آرام نمی‌گیرد
تعادلم را از خیابان می‌گیرم و لای انگشت‌هام گاری می‌بندم
به شیوه‌ای سنتی مهاجرت می‌کنم
سمیه از سیب شروع می‌شود
و چسبندگی عقیم‌اش را توی من خالی می‌کند
و چسبندگی عقیم‌اش را توی من خاله می‌کند
و چسبندگی عقیم‌اش را توی من
و چسبندگی
توی خودم جمع می‌شوم و با چشم‌های بسته جیغ جنسی می‌کشم
تمام روزها را به عقب برمی‌گردانم و لباس‌هام را می‌کشم روی سرم
می‌روم زیر دوش و تخم نمی‌کنم برگردم
.
.
.
.
.
پاس می‌دهیم به هم
ستاره ستاره‌هایش را می‌دهد به صفی
خوک خانوادگی‌ام شدت می‌گیرد
فریاد می‌زنم
میلاد         فرید        محمد        شکیلا        ستاره        سیف‌الله        صفی  
توپ پلاستیکی را بردارید
فوتبال بازی می‌کنیم  
من تیچر یک‌درمیان خوبی هستم
می‌توانید به پاسگاه بروید
از بچه‌هایم سوال کنید
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387

۲۸ آبان ۱۳۸۹
تماس