فرزانه مرادی » شعر » برای بابام که سخت بزرگمان کرد
بیابانهای بلندی که از چشمها فرار میکردند
گودال عمیق تنم را در تمامم فرو میکشد
هی
هی تو
چقدر میشکنی مرا
و چقدر تا میکنیام
چقدر
بالا میآورم خودم را
در پوستی از ابریشم و تنهایی
دیوارهایی که به بلندی قد تو بود
و بعد
جا میشوی در هیچ چشم بازی
چشمهای باز که بسته میشود هرگز
آی افق لعنتی که پاهای دوچرخهسواریم را بلند کردی
و رکابهای لعنتیام را بردی
تا کی پشت کنم به همیشهام ؟
و تا کجا بروم بالا ؟
سقوط لحظهلحظه بهمن و شکار یوزپلنگی که توی بخش میتواند راه برود روی هر دو پای استوارش
آی استوارم
بلند شو
و روی دستهای باد کردهات بلندم کن
مثل همیشه
قطرهقطره
وقتی بیست و هشت روز تمامم را توی کوی دانشگاه بالا و پایین میبردم
و بیست و هشتم مرداد
کودتا کردی
بابا
بلند میشدی
وقتی تمام امیدمان را از هر دو دست نداده بودیم
و .........
دیگر ادامه دادن هم میسر نیست
پشت کردهای به من.