شعر » شعر مشترک با عطا حسين زاده


می توانم قرمز کنم موهایم را
و نباشم
می توانم بزنم رگم را
سرتا پا قرمز و دیگر نباشم
می توانم زن باشم
با موهایی بلند
قرمز
شانه زده
بافته
که بپاشد توی دنیا چشم هایی قرمز
که ببیند دنیا را سرخ
که انگار مرده باشد
تمام شده باشد
زیر خاک
زیر تلی از استخوان و خاکستر و..

ادامه مطلب »


قطعات » در ستایش تنهایی

من یک مطرودم.افرادی که خود را ،دیگری را طرد می‌کنند شجاع‌اند . انسانی که از جهان درون خود جهان بیرون را می‌بیند آگاه است که تنهاست . در جهان با تمام پیرامون خود بیگانه است . تمام موجودات و اشیا دشمن هستند . تعدادی از انسان‌ها در تقابل با روابط‌شان تاریخ و اتفاقات را به ذهن می‌سپارند یا یادداشت می‌کنند،اولین باری که دوستم را دیدم ،تولد معشوقه ،ترک‌کردن دوست ، اولین هدیه‌ای که گرفتم .... عده ای وسواس بیشتری به خرج می‌دهند :رفتن به بازار برای خرید ،همراهی من تا خانه...در این میان عشق تنها کلمه است . کلمه‌ای جسمانی ،لغتی جنسی ،شعار است . کثیف است . دو تن که از فقر جنسی رنج می‌برند با یکدیگر تمرین کلامی می‌کنند . در مقابل از هم خواست‌هایی دارند ،یک نوع بگیر و بستان است .یک نوع دخول و خروج تاسف‌آور .

ادامه مطلب »


شعر » شعری مشترک با حمیدرضا صفری

از اضطرابِ در تا خیابان
بر عکس می‌شوم
حتا همین حالا که لای کاغذ می‌پیچمشان
برای دوستانم می‌فرستم سوار بر موتور در اتاقها می‌چرخم
دود می‌شود می‌رود به لای انگشتانم رگهای بسته‌ی دستم
و دست دوستم که از فاضلاب جنازه بالا می‌کشد

ادامه مطلب »


شعر » شعر خیابان

به نام خدا
به نام لباس‌خواب‌های رنگی خیابان ولی عصر
به نام پسری که فین می‌کند ، عق می‌زند ، می‌ریند
به نام دختری که پایش کف خیابان است
و هر سنگی با پایش معاشقه می‌کند
به نام دختری که روزگار را در کیفش حمل می‌کند
دختری که حمل می‌کند روزگار را در کیفش

ادامه مطلب »


شعر » شعر گاری

دیده بودم که دست‌های‌مان را بسته‌اند اما چشم‌های‌ام چشم‌های دیگری بود دیگری با دست‌های‌اش کار‌های دیگری می‌کرد و من داروی بیهوشی اسب را هرگز اسنیف نکرده بودم از راه دماغ بیدار نشده بودم
اما بلند شدم بروم بیرون برای خودم شربت بگیرم بگردم اسم‌اش را گذاشته بودم گاری اما وسیله‌ی دیگری بود

ادامه مطلب »


شعر » کاملن خصوصی

خودم را در یک بلندگوی خصوصی اعلام می‌کنم
و از یک جمعیت درونی به جمعیت درونم پرتاب می‌شوم
لای انگشت‌هام فرید را بلند می‌کنم
و سرم را بین دست‌هام به خیابان می‌فرستم
عضله‌های گردنم بهم فشار داده می‌شوند
و دیکته‌ی پاتخته‌ای از دهانم گفته می‌شود

ادامه مطلب »


شعر » بیلاخ

از هر پله‌ای که بالا می‌روم
بیلاخ
و هردری را که باز می‌ کنم
بیلاخ
و از هر دری که رد می‌شوم
بیلاخ
رویاهای فراموشی
بیلاخ
عشق‌های رمانتیک
بیلاخ

ادامه مطلب »


تماس