شعر » سفر شب

مست بودیم
و من گیلاس‌ها را پر کردم
فئو گفت : باید در کافه عرق بخوریم
تا زنده بمانیم
و زیر میز پاها بهم گره نخورد
نشسته بودم اما انگار  می‌دویدم
میدان شاه را می‌دیدم
و مجسمه‌هایی که انگار پستان داشتند

ادامه مطلب »


داستان » سفید تیتانیوم

حالا نشسته‌ام این‌جا با یک عالمه ته سیگار و این‌طوری خیره شده‌ام به دیوار سفید روبه‌رو که چه ؟ که نکند زنگ بزنی؟ که نمی‌زنی؟ حالا من مانده‌ام و این‌همه سفارش لعنتی برای ساختن بوم. بوم‌های نقاشی. که وقتی دارم می‌سازمشان، وقتی دارم با بوم‌کش رویشان پارچه می‌کشم، به این فکر می‌کنم که وقتی زرد اخرایی را با سفید تیتانیوم قاطی می‌کنی، چه طور لب پایینت را گاز می‌گیری و می‌گویی: عجب، عجب! که نمی‌خواهم بگویی عجب اصلن! که به درک که با این کاردک رنگ‌ها را توی نقاشی‌هات  پخش می‌کردی... که به درک که نصف وسایلت هنوز این‌جاست.

ادامه مطلب »


شعر » مهشید

از یک مهمانی شیطان‌پرستی بر‌می‌گشتیم
 و تنمان بوی دود می داد
دره‌های استخوانی که از دندان‌هام آویزان بود
این‌ها را که به دوستانم گفتم
تک تک تلفن رابرداشتند و به آتش‌نشانی زنگ زدند
حتا وقتی هنوز نگفته بودم
که لزبین‌ها توی پوست خود نمی‌گنجند

ادامه مطلب »


شعر » شاشو کوچولوی من

معلم پیانو  روی دندان‌های سفید
معلم پیانو فقط معلم پیانو بود
نه مثل شهر من
مثل زنی که هر دو پسـتانش را بریده باشند
انارهای پوسیده‌ی غمگین توی رگ‌ها پدیدار نبود 
و من از زخم‌های او می‌خوردم
با قلاده‌های سگی تنگ چشم
و هار

ادامه مطلب »


شعر » برای بابام که سخت بزرگمان کرد

بیابان‌های بلندی که از چشم‌ها فرار می‌کردند
گودال عمیق تنم را در تمامم فرو می‌کشد
هی
هی تو
چقدر می‌شکنی مرا
و چقدر تا می‌کنی‌ام
چقدر

ادامه مطلب »


شعر » یک

بهمن 57 بود
که آتشم را به پسری دادم
که رها کرده بود سیگارش را
و مردانگی‌اش کف خیابان ریخته شد
آن روزها مردم خودشان را در بسته‌های سه‌تایی می‌کردند

ادامه مطلب »


تماس